مقصر اصلي دخترها هستند!

ما پسرها خيلي آقاييم، مي‌گوييد نه، برايتان چند مثال مي‌آورم و براي ثابت كردن آنچه مي‌گويم به شما هم توصيه مي‌كنم چند روزي وقت بگذاريد و سريال‌هاي تلويزيوني را نگاه كنيد تا برايتان مسجل شود كه ما پسرها چقدر سربه‌راه هستيم. من هم مثال‌هايم را از همين سريال‌هاي تلويزيوني انتخاب كرده‌ام كه سند‌دادن به شما برايم آسان‌تر شود.
پسرها، مشكلي ندارند، چون مشكل ندارند براي فيلمنامه‌نويسان هم جذابيتي ندارند. پسرها آنقدر گل هستند كه راهشان را مي‌گيرند و خيلي آرام مي‌آيند و مي‌روند، درس مي‌خوانند و پيشرفت مي‌كنند و اصلا اهل خلاف و اين حرفها هم نيستند. بيراه نمي‌روند و براي همين كسي كاري به كارشان ندارد و سر از سريال‌هاي تلويزيوني و فيلم‌هاي سينمايي درنمي‌آورند.شما چند سريال يا فيلم تلويزيوني مثلا در چند سال گذشته ديده‌ايد كه شخصيت اولش يك پسر جوان باشد كه براي خودش و خانواده‌اش مشكل درست كرده باشد. اين دخترها هستند كه مدام زياده‌خواهي مي‌كنند و باعث مي‌شوند خانواده‌ها با مشكلات زيادي روبه‌رو شوند، وقتي هم كه پدر و مادرها نمي‌توانند خواسته‌هاي زياد دخترها را برآورده كنند آنها مي‌گذارند و از خانه فرار مي‌كنند و آبروي هر چي مرده مي‌برند.

اين دخترخانم‌ها اگر مثل پسرها آرام و منطقي باشند هيچ وقت مجبور نمي‌شوند از خانه فرار كنند تا اين فيلمنامه‌نويسان و كارگردانان سوژه دستشان نيفتد كه هي از آنها فيلم و سريال بسازند.. مي‌گوييد نه اين طور نيست برايتان مثال مي‌آورم. آن هم مثال تصويري كه بفهميد باعث تمام بدبختي‌هاي زندگي همين دخترها هستند.

راه دوري نمي‌رويم، يك نگاهي مي‌اندازيم مثلا به فيلم دختري با كفش‌هاي كتاني، اين دختر چرا از خانه فرار كرد چون پدر و مادرش همش با هم دعوا مي‌كردند و يك پسري بود كه به اين دختر قول ازدواج داده بود.

دختر از دست پدر و مادرش فرار كرد تا پسر بينوا را به روز پدر خودش بيندازد، اما پسره تيزتر از اين حرف‌ها بود و تا ديد كه دختر قول او را جدي گرفته زد زير همه چيز و گفت من اصلا تو را نمي‌شناسم. درستش هم همينه چه معني داره كه يك پسر همين جوري با يك دختر ارتباط برقرار كنه؟ مگه پسرها بي‌پدر هستند، آنها تا بفهمند ماجرا جدي شده پدرشان را مي‌فرستند جلو تا ثابت كنند كه چقدر خانواده دوست هستند.

حالا كه از دختري با كفش‌هاي كتاني مثال آوردم بد نيست به زندگي دوستش هم نگاهي بيندازيم، ترانه را مي‌گويم، يادتان كه هست؟ چه معني داره تا يك پسر كه پولدار هم هست از يك دختر خواستگاري كرد، دختره زودي بله بگويد و آنها زن و شوهر شوند. حالا پسره خواستگاري هم كرد و آنها به عقد هم درآمدند چه معني داره كه دختره خيلي زود هوس كنه كه مادر بشه، مگر دخترها نمي‌دانند كه پسرها بايد خيلي درباره پدر‌شدن و مسووليت‌هاي آن فكر كنند.

اصلا مگر مامان پسره به ترانه نگفت كه دختر جون دست از سر پسر من بردار و با او ازدواج نكن. مگر ترانه نمي‌دانست كه پسرهاي ايراني از حرف مادرشان سرپيچي نمي‌كنند، حالا يك پسر پيدا شد و از سر تفنن هي آمد خواستگاري، دختر بايد عاقل باشد و بگويد نه! اما دخترها كه به خواستگار نه نمي‌گويند چون خانواده را دوست دارند و مي‌خواهند خيلي زود براي خودشان سقفي، بچه‌اي، همسري و… داشته باشند و نمي‌دانند پسرها عشق سفر به خارج دارند و اصلا حال و حوصله مسووليت‌پذيري ندارند.

مي‌گوييد اين فيلم‌هايي كه من مثال زده‌ام را نديده‌ايد، خب حتما سريال نرگس را كه ديده‌ايد؟ يادتان هست، ديديد نسرين چه‌ها به روز خودش، خواهرش، مادرش، بهروز طفلكي، آقا و خانم شوكت و خواهرهاي بهروز آورد. اين نسرين خانم چند خانواده را به روز سياه نشاند. مي‌دانيد چرا؟ چون هوس كرد تا با يك پسر پولدار ازدواج كند، اصلا به اين نكته هم توجه نكرد كه اگر بهروز با او دوست شده است كه معنايش تصميم به ازدواج نيست. البته، نسرين خانم مثل ترانه كم‌هوش و حواس نبود كه بگذارد بهروز خيلي ساده بپرد و برود و پشت سرش را هم نگاه نكند.

بهروز را كشاند وسط ميدان و او را با خانواده خودش و خانواده شوكت مقابل هم قرار داد و بقيه ماجرا را هم خودتان حتما به ياد داريد كه نسرين از چه ترفندهايي استفاده كرد تا با بهروز ازدواج كند. اصلا هم از آقاي شوكت كه با شنيدن نامش لرزه بر بدن هر جانداري مي‌افتاد نترسيد، اما دنيا حساب و كتاب دارد. نمي‌شود كه يك پسر همين جوري تن به ازدواج بدهد و از ثروت پدري و مادري چشم بپوشد آن هم براي يك دختر كه مثل او زياد هستند. نسرين خانم اصلا فكر نداشت كه درك كند بهروز يك بچه پولدار است كه عشق رفتن به خارج از كشور در وجودش ذق، ذق مي‌زند. نسرين خانم خيلي ساده بود كه باز هم به انگيزه داشتن يك سقف مشترك با يك مرد و به‌دنيا آوردن فرزند و چشيدن طعم مادر شدن آنقدر روي خواسته و علاقه‌اش به بهروز پا فشاري كرد كه باعث مرگ مادر خودش، سكته دادن آقاي شوكت و بيماري بهروز شد.

اصلا دخترها همين جوري هستند، خدا نكند به پسري علاقه‌مند شوند، آن وقت مصيبت پشت مصيبت. يكي نيست به اينها بگويد زمان عشق و عاشقي و ليلي و مجنون تمام شده، اكنون عصر منطق و رياضي است. من به همه آنهايي كه با گفته‌هاي من موافق هستند توصيه مي‌كنم كه هرگز و به هيچ عنوان فيلم «باران» ساخته مجيد مجيدي را نبينند. باران فقط يك فيلم است. يك قصه است. آخر كجاي دنيا ديده‌ايد يك پسر براي اثبات علاقه‌اش به يك دختر از همه چيز دست بشويد و حتي براي كمك‌كردن به او و خانواده‌اش حاضر شود شناسنامه‌اش را بفروشد در حالي كه دختره اصلا نمي‌داند كه اين آقا پسركه كارگر ساختماني هم هست دوستش دارد و آقا پسره هم تا پايان فيلم نمي‌تواند حتي يك كلمه از علاقه‌اش به باران بگويد.

بابا من با چه زباني بگويم دوره اين رومانتيك بازي‌ها تمام شده است. يك چيز مهمتر كه در باران وجود دارد و افرادي چون من و شما را جذب نمي‌كند اين است كه پسر كارگري كه عاشق باران شده است خانواده درست و حسابي و پولدار ندارد كه جلوي رومانتيك بازي‌هاي او را بگيرند و نگذارند او هرچه دارد و ندارد به پاي يك دختر بريزد. پسرهايي كه خانواده درست و حسابي دارند اگر ببينند كه دختري جلوي پسرشان سبز شده است و دارد او را سر كيسه مي‌كند چنان بلايي سرش مي‌آورند كه سر از فيلم و سريال‌ها در بياورد.

بازهم چشم‌هايتان را گرد مي‌كنيد و مي‌گوييد نه؟ زحمت بكشيد و وقت بگذاريد و نگاهي بيندازيد به سريال «بيداري» كه اين روزها از شبكه سه سيما در حال پخش است. من به همه دختر خانم‌ها توصيه مي‌كنم اين سريال را ببينند.

شايد كه با ديدن سرنوشت «ترنگ» درس عبرت بگيرند و هوس ازدواج با پسرهاي پولدار و خانواده دار را به سرشان راه ندهند. يكي نيست به اين ترنگ خانم بگويد تو حتما تا حالا فيلمفارسي ديده‌اي يا وصف آن را شنيده‌اي اين فيلم‌ها پر است از شخصيت‌هايي مثل تو. پسر پولدار صاحب خانه عاشق دختر فقير سرايدار ويلايشان كه در شمال است، مي‌شود و با اصرار با او ازدواج مي‌كند البته اين ازدواج در شرايطي صورت مي‌گيرد كه خانواده محترم پسر با آن صددرصد مخالف هستند، اما پسر جوانمردي مي‌كند و با يك ازدواج كه اصطلاحا آن را صيغه‌اي مي‌گويند دختر را به خانه اشرافي پدر خود مي‌برد، اما آقا پسره خيلي زود مي‌ميرد چون از اول هم قرار بوده به خاطر بيماري كه دختر از آن بي‌خبر است، بميرد. وقتي پسر جوانمرد مي‌ميرد خانواده پسر، دختر را از خانه بيرون مي‌كنند و دختر مي‌شود ترنگ كه در شهر بزرگ تهران آواره مي‌شود و انواع بدبختي‌ها را تجربه مي‌كند.

در اين سريال هم مقصر اصلي ترنگ است كه اصلا طبقه و درجه خود را نمي‌بيند و به خواستگاري يك پسر پولدار جواب بله مي‌دهد و اصلا به اين نكته توجه نمي‌كند كه دختر نبايد در جواب خواستگاري يك پسر خيلي زود بگويد بله! اصلا اين دخترها خيلي زود‌باورند و نمي‌دانند كه در هر شرايطي بايد به پسرها نه بگويند. من نمي‌دانم كه اين دخترها چرا مثل ما پسرها با خانواده‌هايشان مشورت نمي‌كنند.

ما پسرها اگر هم با دختري طرح دوستي بريزيم و به او قول ازدواج هم بدهيم اصلا مدرن و نوگرا نيستيم و وقتي پاي ازدواج به ميان بيايد فورا مثل اجدادمان كه در زندگي خانوادگي بسيار موفق بوده و هستند با خانواده مشورت مي‌كنيم و مسلما آنها هم با ازدواج با دختري كه با پسري هم صحبت شده و آنقدر جسارت پيدا كرده كه درباره ازدواج با او صحبت كرده است، موافقت نمي‌كنند.

اكنون با اين چند مثال روشن شديد كه ما پسرها چقدر گل و سر‌به راه هستيم و هر اتفاقي كه مي‌افتد ريشه‌اش دخترها هستند. اصلا چه ربطي به ما پسرها دارد كه دخترها در قرن منطق و رياضي هنوز هم صداقت و قول‌هاي پسرها را باور مي‌كنند و مثلا تا پسري از آنها خواستگاري مي‌كند قبول مي‌كنند. كمي منطق هم خوب چيزي هست.

منبع:يك سايت اينترنتي 

يك پاسخ برايش بگذاريد